مؤلف مجهول
53
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
مشرّف گرديدم شهر به از بهارستان و پادشاه به از سلطان نوروز نديدم و همهء شب سخن در وصف سلطان نوروز و تماشاى بهارستان كرده در ساعت به ساختگى [ سفر ] اشتغال نموده هر چند كه بوّاب « 1 » منع آن عزيمت موفور و انديشهء آن سفر دور كرد التفات نفرمود . عاقبت كه اهل مجلس همه سرمست [ 144 ب ] افتادند او بر موسم سوار شده به طلب سلطان نوروز سر در كوه و بيابان نهاده است و حالا مدّت يك سال شد كه خلق عالمى چون من از پى او در كوه و صحرا سرگردانند . سلطان نوروز بخنديد و او را در بر گرفت و گفت منم سلطان نوروز . غم مخور كه همين ساعت به شهر رفته مردم به اطراف و جوانب فرستم كه او را پيدا كنند و تا او را پيدا نسازم از جا ننشينم و به هيچ كار از امور دنيوى نپردازم . و سلطان نوروز بدين نيّت عزم جزم كرده با لعل جبهء صحرانشين متوجّه شهر بهارستان شدند . چون روز بىگاه شده بود و شب تيره كردار به سر چنگ درآمد و آن شب همه شب لعل جبه را سخن در صفت گلگونپوش مىگذشت و آرزومندى ديدار در دل سلطان نوروز زياده مىگشت . وقت سحرى كه دست خازن قدرت خلعت مشكين شب از بر عروس گيتى بركشيد و خضر فرخ رخ « 2 » صبح شب زندهداران خاك را به مژدهء آب سرچشمهء روز شادكام گردانيد ، بيت فرّخ سحرى چو عارض يار * مستخرج ظلمت شب تار [ 145 الف ] عيسى دم صبح عالمافروز * نه دود شب [ و ] نه آتش روز آراسته صحنِ چرخ دولاب * چون خوان مزيّن از درِ ناب نزديك به پشتهاى رسيدند كه در بلندى از منزل كيوان خبر مىداد و در سبزى و خرّمى زبان طعن بر خط نوخيز [ خوبان ] خطا و ختن مىگشاد ، و در دامن آن پشته فرسى گلاندام ديدند كه بارهء خوشخرام ايّام را غاشيهء زين او بايستى كشيد و بر بالاى آن پشتهء زمردى جوانى جامهء گلگون در بر و تاج شهريارى بر سر نشسته كه آفتاب از تاب جمال او خجل گرديدى .
--> ( 1 ) . اصل : نواب ( در حاشيه ) . ( 2 ) . كذا ، شايد : فرخپى .